خدایا یادته بهت گفتم که آرزمو برآورده کن حتی اگه آرزوم مصلحت نباشه... می خوام بگم گه خوردم هر چی مصلحتت هست رو سرم هوار کن. آخه بی انصاف این چه زندگی تو برام درست کردی؟ هیچ کجا آروم نیستم... به همه جا دارم چنگ می زنم... مثل دیوونه ها شدم یه ساعت از خنده روده بر می شم یه ساعت بعد اشک چشام خشک نمیشه... باشه هیچی ازت نمی خوام ولی ازت خواهش می کنم غرورمو بهم برگردون... فقط همون برام مونده بود... حالا دیگه به اندازه یه دختر هفت ساله هم غرور ندارم!
می خوای باهات بجنگم؟ می خوای رومو کم کنی؟ بابا من که ادعایی ندارم جز اینکه طرفت نیومدم تا خودت منو پیدا کنی؟ خیلی گشتم دنبالت ولی همش ازم فرار کردی... حالا تو بیفت دنبالم... و مطمئنم که برات مهم هستم... چون هیچوقت نمی زاری آب خوش از گلوم پایین بره .. مهم نیست تو هم زورت به ما رسیده خداییت رو می خوای به من ثابت کنی... بتاز ببینم تا کجا می ری... من هنوز دارم نفس می کشم... قصد خودکشی هم ندارم... هنوز هستند کسایی که وجود من براشون تسکینه... نمی خوام اونارو اذیت کنم...
نویسنده :
مريم ; ساعت ۸:۳٠ ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٧
تگ ها:
نازنین آمد ودستی به دل مازد ورفت
پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد ورفت
درد بی عشقی ما دید ودریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد ورفت
خرمن سوخته ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد ودر خشک وتر ما زد ورفت
رفت واز گریه توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد ورفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد وبه صحرا زد ورفت
نویسنده :
مريم ; ساعت ۱:٥٥ ب.ظ ; سهشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها:
وقتی بدبختی میاد سراغ آدم دیگه مثل بارون رو سرت هی هوار می شه... همیشه تو زندگیم اون ته ذهنم یه چیزی خیلی منو نگران می کرد... اونقدر نگران می شدم که گریه ام می گرفت از تجسم این مسئله... ولی بالاخره اتفاق افتاد... اصلا هنوز باورم نمیشه.. من مسافرت بودم که اینطور شد همش دارم خودمو سرزنش می کنم که شاید اگه نمی رفتم اگه پیشش بودم شاید اینطور نمی شد.. اجل حتی اجازه نداد من ببینمش بعد بره... دلم براش تنگ شده بخاطر مادرم همش دارم می ریزم تو خودم تا اون از دوری پدرم زیاد عذاب نکشه ولی دیگه دارم منفجر می شم. می خوام برم یه جا و فریاد بزنم خدایا چرا؟ بخدا الان این مصیبت حق من نبود ... با این همه مشکل داغ عزیز دیگه تحمل کوه رو می خواد... نمی دونم خدا چرا داره با من اینجوری میکنه... حالا من موندم و مامانم... مادری که حتی یک لحظه هم تنها نبود... دلم میخواد یکی منو تسکین بده .. با این حالم دارم نقش مسکن رو بازی می کنم... خیلی سخته
نویسنده :
مريم ; ساعت ٧:٤۳ ق.ظ ; یکشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٦
تگ ها:
هميشه فكر می كردم وجودت رو تحمل كنم خيلی بهتر از اينه كه اصلا نباشی ۳ سال تمام با اين طرز فكر ادامه دادم. بی انصافيه كه بگم همه اين سه سال رو تحمل كردم... ولی شايد اگر از همون اول رابطه ام رو جوری باهات برقرار می كردم كه جوری نباشه كه تو فكر كنی شيرين واست می ميره و بدون تو نمی تونه زندگی كنه شايد وضع خيلی بهتر از اينا بود... الان كه نيستی دارم به نبودنت عادت می كنم... شايد تا يه هفته ديگه همه چی از يادم بره... ولی حاضرم باهات شرط ببندم كه تو هيچوقت نمی تونی منو فراموش كني... من واسه تو يه چيز ديگه بودم... وقتی اين حس بهم دست ميده ياد يه تيكه ديالوگ فيلم Damage می افتم كه دختره می گه آدمای مصيبت ديده خطرناك می شند... شايد منم تو اين مدت اينقدر سختی كشيدم كه وجود يا عدم وجودت رو ديگه تو زندگيم حس نكنم.. شايد اگه يه روزی برگشتی و منم حالم خوب بود دوباره اين ارتباط برقرار بشه ... شايد هم تا اون موقع يكی ديگه جاتو گرفته باشه... تو كه می دونی من ازتنهايی می ترسم...
پ.ن.: كسی ۳۰۰۰ متر زمين تو دماوند با قيمت مناسب نمی خواد؟ پول لازمم با قيمت مناسب می فروشمش
نویسنده :
مريم ; ساعت ۱٠:۱٠ ق.ظ ; شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:
شهاب عزيز ازم دعوت كرده برای گفتن آرزوهام خوب اينم آرزوهام:
۱-آرزو دارم همين الان كه پشت كامپيوتر هستم... توی جنگل های شمال بودم و بغل آتيش تنهای تنها بودم.
۲- آرزو دارم وقتی يه روز مرخصی می گيرم و نمی رم سركار موبايلم ۶۰۰ با ر زنگ نزنه
۳- آرزو دارم زبون باز كنه و بگه من فقط فقط تورو دوست و بدون تو می ميرم
۴- آرزو دارم اون زمينه فروش بره و من بتونم جواب طلبكارامو بدم(خيلي مادی شد می دونم)
۵- آرزو دارم مامان بابا بذارن حداقل برای يه مدتی تنها زندگی كردن رو تجربه كنم آخه من كه ديگه بچه نيستم.
۶- ارزو دارم سيگارو ترك كنم.
۷-آرزو دارم خدا يه گوشه از لطفش رو بهم نشون بده تا بتونم بهش ايمان بيارم.
۸- آرزو دارم همچنان كه دارم تو محيط مردونه كار می كنم لطافت زنانگی ام رو از دست ندم( ولی نميشه داره از بين می ره)
بازم بگم؟ زياده ها!!!
مارمولك جون خيلی دير شد ولی بالاخره نوشتم.
نویسنده :
مريم ; ساعت ۸:٢۳ ق.ظ ; شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها:
هميشه تو گوشمون خوندند نگران نباش كه كفش نداري به اوني فكر كن كه پا نداره... حالا موندم اوني كه پا نداره به چي فكر كنه؟
پ.ن.: شدم مثل آدماي بي پا كه حسرت پاي ديگرانو داره مي خوره.
نویسنده :
مريم ; ساعت ۱٢:٤٥ ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٥
تگ ها:
خيلي وقته از مسافرت برگشتم. سفر خوبي بود پر از تجربه و پر از خاطره ... دوستاي خوبي هم پيدا كردم. بين آدمائي كه همزبونت نيستند چقدر زياد مي توني همدل پيدا كني... دوست داشتم بيشتر بمونم... ولي مي ترسيدم وقتي كه برگردم ديگه طاقت موندن نداشته باشم...
نمي دونم چرا اينطوري شدم... چيزايي رو كه منع مي كردم داره سرم مياد اونم از نوع وحشتناكش.. نمي دونم چرا احساس ديگه تو من مرده... اينو اونم فهميده ولي غرور و صبرش اجازه نميده بهش ازم بپرسه چمه! تو چشاش نگراني رو مي خونم ... يه زماني من نگران بودم كه از دستش بدم حالا اين نگراني رو از طرز رفتار و از لحن گفتارش مي فهمم خيلي داره سعي مي كنه كه پنهان كنه... ولي نمي تونه...خدايا الان تو خوشي غوطه ور هستم بدون هيچ احساسي... يعني آدم هاي بي احساس شادترند؟!!... بماند كه تو اين چند ماه اخير چه بر من گذشت... اين حالت الانم از عوارض همون گرفتاريهاي اخيرمه اينو خودم مي دونم... ولي ته دلم راضي نيستم ... ميخوام براي دلم زندگي كنم... مي خوام دلگرم زندگي كنم... خدايا منو برگردون به همون نگراني ها و دلواپسي ها ... نذار اينجوري هرز برم...
نویسنده :
مريم ; ساعت ٩:۳۳ ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥
تگ ها:
من اگه خدا بودم شهر بم هرگز نمیلرزید
نیمه شب اون غنچهی نوزاد از نگاه مرگ نمیترسید
...
هر کسی جای خدا بود، شاهد این روزگار و این زمینزار
دسته کم معجزهای میکرد برای بچههای بیکس و بیمار
...
چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این میشد
خدا میرفت و یک مادر پرستار زمین میشد.
---------
ديشب رفتگر محلمون وقتي كه داشتم مي رفتم خونه ديدم سرشو گذاشته روي يه سنگ رو زمين خوابيده ... خيلي دلم براش سوخت.. يه كم ميوه خريده بودم .. ميوه هارو نصف كردم يه كم هم به اون دادم . ديدم اشك تو چشماش پر شده ... فكر كردم سردشه ... پرسيدم ازش بابا سردته؟ گفت : نه پسرم هفته پيش مرد... بيشتر دلم براش سوخت... باهام تركي حرف مي زد خوب من يه كم حاليم ميشه... مي گفت بچه اش هي سراغ باباشو مي گيره بهش گفتيم رفته مشهد... خيلي دلم مي خواست براش كاري كنم...نمي دونم چرا فقط بهش تونستم بگم درست مي شه خودم هم فهميده بودم حرف مسخره اي زدم ... بهم گفت ديگه مرده چي مي خواد درست بشه... بعد دوباره دراز كشيد مي تونستم حدس بزنم الان داره به اين فكر مي كنه كه كاش جاي پسرش اون مرده بود... يه رفتگر كه از شهريار پامي شه مياد اونم به اون پيري واقعا تحمل اين درد رو هم داره؟داشتم ديوونه مي شدم.آخه اين بدبخت مگه تو زندگي چي داشت كه پسرشم خدا ازش گرفت؟!
خدايا به كي و كجا داري نگاه مي كني كه اينهمه آدم مستحق نگاه رو نمي بيني؟ فكر نمي كني با اينكارت عدالت خدائيت رو داري مي بري زير سئوال؟ خدائيش چه حكمتي تواين كار بود كه پسر يه خانواده بدبخت رو بگيري؟
نویسنده :
مريم ; ساعت ۱۱:٥۳ ق.ظ ; سهشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥
تگ ها:
ثابت قدمي واعتماد به نفس رو بايد از پفك نمكي ياد گرفت كه باوجود اين همه رقيب باز همون مزه و همون رنگ و همون قيافه است... خوش بحالش وقعاً!!
نویسنده :
مريم ; ساعت ٧:٤٩ ق.ظ ; دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
الان كه دارم مي نويسم فكرم چندجاست كه اگه حتي يكي از مشكلارو يه نفر داشت قطعا كم مي آورد... حالا ببين من با چند تا مشكل همزمان دارم دست و پنجه نرم مي كنم. دلم مي خواد برگردم به دوران كودكي به دوراني كه تمام مشكلم تموم شدن دفتر مشق يا مدادم بود كه با مطرح كردنش سريع حل مي شد. يا قهر كردن پسر يا دختر همسايه باهام... كه اونم با خر كردنشون بازم حل مي شد... ولي الان كه بزرگتر شدم مي بينم مشكلاتم چند برابر از خودم بزرگتر شدند. چرا خدا نمي فهمه كه به اندازه جنبه آدما براشون مشكل درست كنه؟ مگه من چقدر توان دارم؟ مگه چند سال ديگه اصلا زنده هستم؟ تازه دارم مي فهمم كه از جوونيم هيچي نفهميدم... هيچيييييييييييي.... وقتي خودمو با ديگران مقايسه مي كنم مي بينم كه اصلا زنده نبودم چه برسه به اينكه زندگي كرده باشم... حالا هم كه نگراني مامان بابا داره منو ديوونه مي كنه... كاش هنوز بچه بودم و مامانم جوون كه من غصه اشو نمي خوردم... حالا اونا بچه شدن و من دارم نوازششون مي كنم.. مني كه خودم نياز به ناز كشيدن دارم... خيلي تنهام... دلم براي خودم مي سوزه.
پ.ن.:توروخدا گير نديد تو داري همش مي نالي... من هروقت دلم مي گيره به وبلاگم سر مي زنم..
نویسنده :
مريم ; ساعت ٩:٠۸ ق.ظ ; سهشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
ديروز رفتم فال قهوه .... خيلي وقت بود كه گذاشته بودم كنار ولي هانيه اينقدر تعريف كرد تا خلاصه باهاش رفتم البته خوبيش به اين بود كه پول نمي گرفت... وقتي دهنش رو باز كرد و گفت داشتم ديوونه مي شدم... اين دختر معركه بود... تمام زندگي منو ريخت بيرون... يه جاهايش هم خجالت مي كشيدم... نمي دونم شما به اين اعتقاد داريد كه بعضي آدما موكل دارند؟ اين از اون دسته آدما بود... تو فنجون من علامت نميديد نوشته مي خوند... باورم نمي شد يكي بتونه اينطوري از زندگي آدما خبر داشته باشه. مدل فال گرفتنش هم جالب بود. اول بايد 50 تومان صدقه مي ذاشتم كنار بعد يه شمع روشن مي كرد ميگفت اينجوري اگه فالت سنگين باشه به من برنمي گرده... يه تسبيح هم دستش بود همش ذكر مي گفت... يه كار ديگه هم مي كرد يه قليون هم بغلش بود مي گفت با قل قل قليون حرف مي زنه ... حالا اين آدم فقط 23 سالش بود. ولي توي اين 23 سال خيلي عذاب كشيده ... حتي معتاد هم شده بودو ترك كرده بود( البته شوهر سابقش اينكارو كرده بود معتاد به شيشه) حس مي كردم اين دختر مي خواد به من يه چيزهايي رو بفهمونه... ولي اينقدر خنگ بودم كه نگرفتم... 65 هفته پشت سر هم رفته بود جمكران... نميدونم اين چيزا بود كه اين اينطوري شده بود... خودش مي گفت يكسالي مي شه كه اين حس رو پيدا كرده... 3 ساعت تمام داشت برام از زندگيم مي گفت...
من اكثر دوستام فال مي گيرند و از اون فالگيرهاي قهار هستند. ولي تاحالا نديدم كسي اينجوري زيرو بم آدمو بريزه بيرون...
اينارو گفتم كه بگم كاش همه اونايي كه گفته حقيقت پيدا كنه...
نویسنده :
مريم ; ساعت ۱٠:٤٥ ق.ظ ; دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها:
تو تركم... وقتي كه شروع كردم فكر نمي كردم بهش اعتياد پيدا كنم... برام مسخره بود ... كه به ... قول دادم كه ديگه نكشم تازه دارم مي فهمم اعتياد يعني چي...الان بدجور هوس يه نخ سيگاركردم... حيف كه قول دادم...
دلم تنگه ... حالا نمي دونم اين دلتنگي براي سيگاره يا واقعا دلم گرفته... خدائيش خودم ديگه قاطي كردم واسه چي حالم گرفته است... هيچ اتفاقي هم نيافتاده... شايد چون نمي افته اين ريختي شدم... دلم يه كم تنهايي مي خواد...
نویسنده :
مريم ; ساعت ٦:٠٤ ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها:
ترك دل رو بند نزن
دل شكستنو بفهمونش
نویسنده :
مريم ; ساعت ٩:٢٠ ق.ظ ; شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها:
بعد از يه مسافرت اساسي. دو شب هم با عزيز ترين آدم روي زمين چه شود... ولي هميشه بعد همه اين خوشي ها يه نگراني مبهم مياد سراغم... مثل فكر مسخره اي كه ديشب مثل خوره افتاده تو جونم... جوري كه الكي بدون هيچ پيشامدي نشستم و زار زار پيشش گريه كردم. اونم فكر از دست دادن پدر ومادرم بود...
نویسنده :
مريم ; ساعت ۱:٠٥ ب.ظ ; شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها:
شدم مثل آدمائي كه اره رفته تو ...ونشون . نه راه پس دارم نه راه پيش. يه دوستي داشتم (از نوع بسيار بي معرفت ولي دانشمند) بهم هميشه مي گفت تو محببتت براي يه نفر زياديه... تازه الان دارم مي فهمم چي مي گفت...
بدجور موندم سر دوراهي... جالبه كه هر دوتا راه رو دوست دارم و جالبتر اينكه هر دو تا راه خيلي رفتنش سخت و دشواره... سر يكي بايد آبرومو بذارم... سر اون يكي همه زندگيمو و روزهاي خوش آينده رو... خيلي خرم مي دونم... ولي هيچوقت راه ساده و شسته رفته رو دوست نداشتم...
يه چيز مي خوام بگم خجالت مي كشم ... نگم بهتره...
نویسنده :
مريم ; ساعت ۸:۱٩ ق.ظ ; یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها:
امشبي را كه در آنيم غنيمت شمريم
شايد اي جان نرسيديم به فرداي دگر
ميخوام دل رو بزنم به دريا...
نویسنده :
مريم ; ساعت ۸:۱٢ ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها:
من یه حرف سراسر عشقولانه شنیدم که هنوز تو کف این جمله ام (بعد از چند سال همدیگه رو دیدیم):
- بی شعور احمق کاش نمی دیدمت !!! تازه فهمیدم چقدر دوستت دارم. ( حالا از کجاش فهمید اینو دیگه من نمی دونم)
خدارو شکر فهمید که چقدر دوستم داره وگرنه فحش خواهر مادر نثارم می کرد!!
نویسنده :
مريم ; ساعت ۸:٠٧ ق.ظ ; دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها:
خدايا آرزمو برآورده كن حتي اگه مصلحت آرزوي من نيست.
نویسنده :
مريم ; ساعت ۱٠:٤٢ ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها:
رفيقان يك به يك رفتند مرا در خود رها كردند.
همه خود درد من بودند گمان كردند كه همدردند.
چقدر بده كه آدم لحظه شماري كنه براي رفتن از ايران و كندن از خانواده ... خيلي هم بابت اين قضيه سرمايه گذاري كرده باشه...و كلي هم براي خودش روياپردازي كنه... بعد وقتي مي خواد سوار هواپيما بشه و بره جائي كه هيچ راه برگشتي نداره و شايد حتي ديگه نتونه تصورش رو كنه كه بر مي گرده... يه دفعه دلش بگيره... يه دفعه حس كنه كه هنوز هيچي نشده چقدر دلش تنگ شده برا غرغرهاي خواهرش ... سخته نه؟ آره خيلي سخته... برامن يكي كه دل كندن از همه خوبيها و بديهاي دوروبرم خيلي خيلي سخته ... من حتي يك ساعت هم دوري اطرافيان برام سخته ... چه برسه به اينكه ديگه هيچوقت نبينمشون يا حداقل براي چند سال نبينم... برا همينه كه هيج جا نمي رم و همين جا مي مونم لطفا اصرار نكنيد!!
يه چيز جالب!! هر دفعه من اينجا رو آپديت مي كنم يه چيز به قيافه اين وبلاگ اضافه مي شه ... باور كنيد من اصلا به قيافه اش دست نمي زنم يعني حالشو ندارم.... الان هم يه آقا اضافه شده .... كي مي دونه اين كيه؟
نویسنده :
مريم ; ساعت ٢:٤٥ ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها:
ديشب تا صبح بيداربودم و داشتم به حرفات فكر مي كردم. هميشه منو قانع مي كردي و جالب اينكه هميشه به اين نتيجه مي رسم كه تو چقدر قشنگ مي توني آدمو قانع كني و تو به اين نتيجه مي رسي كه من چقدر منطقي حرفت رو قبول مي كنم.
ولي تا حالا دليلي به اين قانع كننده اي ازت نشنيده بودم. سه تاراه رو برام تشريح كردي:
" ببين شيرين خدا يه قسمتي براي منوتو در نظر گرفته، يه قسمت خيلي كوچيك يه سهم كوچيك از همديگه حالا ما سه تاراه داريم:
- بخاطر اينكه خيلي كوچيكه از اين سهم صرفنظر كنيم.
- به اين سهم كوچيك قانع باشيم و همين رو براي خودمون نگه داريم.
- براي اينكه سهممون رو بيشتر كنيم تلاش كنيم در حاليكه مي دونيم تلاش بيهوده ايه.
ازت پرسيدم تو كدوم رو انتخاب مي كني؟ خودم فهميدم سئوال مسخره اي كردم چون خودم مي دونستم به دومي قانع هستي . ازم خواستي فكر كنم ولي بهت گفتم نگران نباش من هم به دومي قانع ام . چون چاره اي نداشتم. دل صرفنظر كردن رو ندارم . تلاش بيهوده هم برام معني نداشت. چون مكمل اين تلاش تو بودي.
ولي اينو بهت نگفتم نمي دونم چرا آدم زياده خواهي مثل من حتي بداشتن سهم كوچيكي از تو راضي شد. شايد هم اين سهم كوچيك براش خيلي زيادي بود. مي دوني چرا ؟ چون تو يه فرشته اي
نویسنده :
مريم ; ساعت ۱٠:٤٥ ق.ظ ; یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥
تگ ها: